X
تبلیغات
نوجوون دهه شصت










نوجوون دهه شصت

من هم نگرانم

 

روز اول عید پیرمرد که چشمانش سو نداشت روبروی تلویزیون نشسته بود و سعی داشت نوشته ای را که بر سمت راست صفحه ی ال سی دی اش نقش بسته بود و دکور مدرن خانه اش را خراب کرده بود بخواند.

از پسر پرسید.

پسر گفت: اسم سال است.اقتصاد و فرهنگ. و با غیظ ادامه داد: آقا فرمودند که فرهنگ از اقتصاد مهم تر است و اگر مردم نان شب نداشتند اشکال ندارد ولی باید کتاب بخوانند.

وقتی که این کنایه را شنیدم برج آرزوهایم فرو ریخت و فهمیدم که هنوز میان ما و ظهور حضرتش فاصله ها جلوه گری میکنند.

فرهنگ.

فرهنگ نه به معنای سینما و تلویزیون و کتاب و مطبوعات که اینها شاید دستگاه های فرهنگی باشند.اما خود فرهنگ نیستند.

خلط مبحثی که حتی در میان مسئولان هم وجود دارد و از یادم نمیرود که در مناظره های انتخاباتی سال ۱۳۸۸ زمانی که از احمدی نژاد و موسوی راجع به برنامه های فرهنگی شان سوال کردند، هر دو از برنامه هایشان برای افزایش حقوق معلمان خبر دادند.

و هیچ کدام اشاره ای حتی ضمنی به خود فرهنگ نکردند که اصلا انقلاب ما نه یک انقلاب اقتصادی و سیاسی بلکه یک انقلاب فرهنگی بود.

اهل معرفت معنا و یا روح هر پدیده ای را فرهنگ نامیده اند.فرهنگ مصرف،فرهنگ رانندگی،فرهنگ مشاغل و هر پدیده ی دیگری که در ذهن دارید بلا شک معنا و یا فرهنگی دارد.

و حتی شاید کلید حل مشکلات اقتصادیمان نه در برداشتن تحریم های آمریکا بلکه در گزینه ی فرهنگ مستتر باشد.

اگر اینجا سخنم را تمام کنم، نوشته هایم بی سر و ته خواهد شد اما اعتراف میکنم که نمیتوانم بیش ازین فرهنگ را بنویسم و بهتر است که شما خود راجع به معنای هرچیز تفکر کنید و بالاتر از همه معنای زندگی.  

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 14:26 توسط مهدی|

 

یادتان می آید قدیم ترها،روی دستگاه های تلویزیون پارچه ای می انداختند و گاه گداری آن را پس میزدند.

اینکه چرا آنها چنین میکردند را کاری نداریم اما میتوان آن را پرده ای بر چشم های نامحرم تلویزیون دانست که هربار خانواده کاری با او داشتند پرده اش را کنار میزدند تا او سخن بگشاید.

اما این روزها پرده ها دمده شده اند و تلویزیون ها هم نازک و عریض.و دیگر محرم و نامحرمی از بین رفته و این دستگاه شده است عضوی از خانواده ی ما.

معمولا همه را به خانه مان راه میدهیم که هرچه میخواهد بکند و ما تماشایش کنیم.

اما بعد از سالی و ماهی،شخصی به خانه مان آمد و یادمان انداخت که مواظب باشیم که نکند موقعی دزدی را وارد خانه مان کنیم و شاید هم قبلا این کار را کرده ایم.

سیزده روزی میزبان خانواده ی معمولی بودیم.خانواده ای که مردانش نه حیض بودند و نه معتاد،و نه کلاهبردار. و خانوم هایش نه بدکاره بودند و نه لات و لوت.

معمولی بودند مثل ما.

دعوا هم میکردند.

مثل ما.

اما در دلشان چیزی نبود.

مثل ما.

همه شان شیرین بودند و مثل هرگلی بویی دارد را عینیت میبخشیدند.نقی را میشناختم.مانند پدرم بود.

هما و فهیمه.ارسطو،و آن کارمند شریف دولت، بهبود فریبا.

و البته خانوم چوچانگشون.

 

گله های ما از تلویزیون ضرغامی که بسیار بوده و خواهد بود.و هیچ وقت کارنامه ی ضعیف ایشان با شاهکاری همچون پایتخت فراموش نخواهد شد.

اما هرجا روزنه ی نوری در این ظلمت کده ی جادو دیده ایم،زبان به تحسین گشوده ایم و از سازندگانش تمجید کرده ایم.

جدای از بعضی ضعف های ساختاری پایتخت که به عدم توازن دخل و خرج برمیگردد، باید بگوییم که ارسطو درست میگفت و در میان تصاویر شلم شوربای رسانه ی ملی که حرفی برای گفتن ندارد،یقینا طلا مال نقی بود.

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 21:53 توسط مهدی|

 

 

فیلم شروع شد و تمام شد.

ساعت ۱۱ شب است.سینما تعطیل شده است و آخرین گروه تماشاگران دارند از سینما خارج میشوند.

نگاهی میندازم به مردمی که از کنارم پله های سینما را پایین میروند.

نمیدانم به چه فکر میکنند؟

 ته دلشان میخندند؟ یا که نه،متاثرند.

پاهایم که به سنگ فرش های پیاده رو میرسد می ایستم و دوباره نظاره میکنم شهرم را.

عمو ابراهیم! سلام.

عموجان فیلمت را دیدم.هنوز هم به یاد جبهه ها فیلم میسازی؟ بگذر آقا.

فیلم هایت نمیفروشد.

کو کسی که قصد خروج از ایران را داشته باشد؟

کو دعواها و جروبحث های اعصاب خورد کن زن و شوهری؟

کو دختر هرزه ات؟ و کو کودک فقیرت؟ و کو جوانان هوس بازت؟ و کو سیگاری بر گوشه ی لب قهرمانت؟ و کو تکه پرانی های سیاسی در دیالوگ هایت؟و کو شوخی های گوارشی ات؟

بدون اینها که فیلمی نمیفروشد. صحبت از دستمال سرخ ها میکنی و انتظار داری فیلمت بفروشد؟

نگاه کن به گیشه ها!

اصلا به درک .نفروشد.

لااقل اندک جایزه ای که باید بگیرد.مگر تو اسکار نمی خواهی؟گلدن گلوب نمیخواهی؟بوسه بر دستان مدونا نمیخواهی؟پیام تبریک از اوباما نمی خواهی؟

در روزگار صلح دوستی، فیلم از جنگ میسازی؟

راستی چرا چمران فیلمت در مذاکرات برای دکتر کرامتی اعتمادسازی نکرد؟

چرا اصغر وصالی فیلمت سرباز خمینی ست و نه سرباز ایران؟

چرا عشق رزمندگانت ولایت است و آرزویشان شهادت؟

این روزها بازار وطن پرستی داغ است آقا.

چرا صحبتی از سربازان گروگان گرفته نمیکنی؟برای آزادیشان بیانیه نمیدهی؟

از فیلمت که هیچ نفهمیدم اگر خواستی تلاش اندکی برای نجات سربازان ایران عزیز کنی به پیج نوجوون دهه شصت در فیسبوک بیا و نامه ی ما به اوباما را لایک کن.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 19:8 توسط مهدی|



      قالب ساز آنلاین